تبليغاتX
دلربا

دلربا

هق هقی می خواهم

هق هقی می خواهم از هقای حلقومم

 

هوای پر از بغضم هلو نمی خواهد

هوا شناس هوای حلق مرا نمی بیند

 

دو چشم هی هق هقم می خندند

به آن هلو که می بینند

 

هوای هق هقم  دلم را نمیخواهد

هوای دلم هوای حلقم نیست

 

هوا که نیست هوس می خواهم

هوا که نیست هلو می خواهم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:40  توسط حمید  | 

سلام خدا

خدایا ممنونم که دورادور هوای من را داری . اون روز خیلی کیف میکردم نمی دونم حواست اون روز با من بود یا که حواس تو هم پیش اون بود آخه حواس همه پیش اون بوداصلا هیچ کس من رو نمی دید حتی ستاره. تنها قسمتی که حس میکردم دیده می شه دستم بود که سعی می کرد محکم دستش رو بگیره تازه اون موقعی که یکی بتونه چشم از چشمش برداره و مانتوی سفید  اندامیش که رکابی لیموئی رنگش از زیر پیدا بود رو نگاه کنه ستاره حتی دست من را هم ندید.

برای اینکه پز قدم زدن با اون رو بدم شانه ام را به شانه اش می چسباندم وبیشتر از اونکه از بابت نرمی بازوش کیف کنم از ندیده شدنم کیف می کردم انگار روح بودم خیلی وقت بود که مرده بودم ستاره مردن من را هم فراموش کرده بود

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:49  توسط حمید  | 

این روزا هی خمیازه می کشم هی دوست دارم یکی مو های فرفریمو بگیره لای انگشتاش هی با اونا بازی کنه تا من هی خوابم بگیره و اون از اینکه من رو خوابوند هی احساس بی حو صلگی کنه بعد بلند بگه هی هلو تا کی می خوای بخوابی نمی خوای به من نگاه کنی و با من حرف بزنی بعد من رو از روی زانوش بندازه پائین بعد بینی من محکم بخوره روی گل قالی و در حالی  بینیم هی درد میکنه به پشت برگردم و دستم رو بگذارم زیر سرم هی بهش نگاه کنم وهی با هاش حرف بزنم بعد اون همونطور که زل زده توی چشمام هی خونهایی که از بینیم میاد رو با دامن کوتاهش پاک کنه بعد من هی خوشگلتر حرف بزنم تا اون بغضش هی نترکه.....هی روزگار  

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:29  توسط حمید  | 

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟

زانکه بر این پرده تاریک

این خاموش نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم

وآنچه میبینم نمیخواهم

م.سرشک

 

این روزها وسالها همیشه این حس وحال رو دارم.(آمدنم بهر چه بود)

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 11:39  توسط حمید  | 

 

دیشب در برزیل تنه های درخت را قیمت میگذاشتند

هر وقت خبری از ریختن وآتش زدن درختی به گوشم میرسد احساس میکنم کویر پنجره اتاقم را میکوبد

 

درخت جشنی است

که زمین و آسمان

بر پا داشته اند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:17  توسط حمید  | 

آیا گناه کردن  آغاز آشنایی با خداست؟

اگر قرار نبود

آن در گشوده شود

چرا کلیدش را برنداشتند

اگر قرار نبود من میوه بچینم

چرا در باغ

تنهایم گذاشتند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 17:57  توسط حمید  | 

به  یاد او که همیشه برای من می تپد

مادرم روی سرم قرآن گرفت

آیه ها در پیش چشمم جان گرفت

ابرها از چارسوگرد آمدند

رفتم و پشت سرم باران گرفت.....

(زنده یادعمران صلاحی) 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط حمید  | 

به  یاد او که همیشه برای من می تپد

مادرم روی سرم قرآن گرفت

آیه ها در پیش چشمم جان گرفت

ابرها از چارسوگرد آمدند

رفتم و پشت سرم باران گرفت.....

(زنده یادعمران صلاحی) 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط حمید  | 

امروز خیلی دلم برای شهرم تنگ شده

شش ماهی میشه خانواده را ندیدم و خیلیهای دیگرو...

دلم برای دیدنت همیشه تنگ میشود              وماه بی نگاه تو پریده رنگ میشود

خدیا همه رو به آرزوی دلشان برسان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:41  توسط حمید  | 

سلام

امروز روز اول هفته است

با یک انرژی فراوان میخوام این هفته را شروع کنم چون باید دو تا طرح فیلمنامه آماده کنم

یکی با موضوع ایمنی در جاده ودومی با موضوع جوان  و قرص اکس ونیروی انتظامی

اگه کسی سوژه ای داره عنوان کنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:11  توسط حمید  |